|
|
|
|
|
سلام به همه
من دیدم این وبلاگ رو زمین مونده گفتم یه گردگیری ازش بکنیم! یه سئوال... رابطه زن و شوهری رو تعریف کنید! و بگین این رابطه در چه چیزهایی خلاصه می شه هدفش چیه و اینکه... شما چرا ازدواج کردین!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:50 توسط یکی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه همفكران قديمي ، به ياران با وفاي كلبه كوچكمان يكسال و اندي گذشت و من پس از گذشتن از روزهاي سرد و بي روح و طي كردن برخي جاده هاي ناهموار زندگي ، برگشتم . به همراه فرشته دلپاكي كه وجودش براي من انگيزهاي شد تا مرتفع ترين قله هاي زندگي را در فاصله كوتاهي طي كنم . نازنينِ دل دريايي كه قانع به همه چيز من شد و در طول اين مدت هميشه بهترين همفكر و همكار و رفيق من شد . همه وجود من ، همه تلاش من ، همه زندگي من نثار دستان پاك و ذهن بي آلايش و دل دريايي اش باد. دوستان قديمي ، با آمدن بهار قصد كرديم دوباره جاني نو در اين كلبه بدميم و در طرحي نو دراندازيم. قصد داريم همفكري تازه مان را در جهت تغييراتي كه در اين مدت روي داده ، شروع كنيم . تغيراتي اساسي كه زندگي تك تك ما را جلوه اي ديگر بخشيد اگر ياري ايزد دانا و همفكري و ياري شما دوستان باشد به دنبال راه هايي هستيم كه زندگيمان زيباتر، مشكلاتمان كمتر و عشقمان هر روز بيشتر و پايدارتر شود و در نهايت هر روز بيشتر به تكامل و خوشبختي نزديكتر شويم. منتظر همه شما دوستان هستيم. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 21:26 توسط ایزد یکتا
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره صاحب این وبلاگ دلش به حال وبلاگش سوخت بالاخره صاحب این وبلاگ یه پای خوب برای راه رفتن و پیش رفتن پیدا کرد ...
چقدر زمان زود می گذره انگار همین دیروز بود... بیش تر از یک سال از راکد موندن این وبلاگ می گذره و یهو ...یه کامنت برات میاد که همفکری قراره ایشالا به لطف خدا دوباره شروع کنه....!!!!!!!!! چقدر آدما تغییر می کنن .به نظرم این همفکری با همفکری های دیگه خیلی فرق کنه . پارسال این موقع همه تقریبا مجرد بودن.حالا نه .شده وبلاگ متعهل ها در ضمن هر کی برای این پست کامنت می ذاره یادش باشه به مدیر وبلاگ بابت بدست آوردن یه الهه زمینی تبریک بگه... منم تبریک می گم ایشالا هر دوتون خوشبخت باشین در پناه خدا... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 14:12 توسط یکی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه
تو تمام رابطه ها همیشه منم و اون .تویی و اون یکی .اونه و یکی دیگه. تو رابطه مادر و فرزندی پدر و فرزندی.زن و شوهری . دوستیوهم خونه ای... فکر می کنین چطوری باید توی اختلاف نظر ها یه تصمیم گرفت که نه طرف مقابل ناراحت بشه نه خودمون نا راضی و در عین حال طوری باشه که هر۲ موافق باشن! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 14:1 توسط یکی
|
|
||
|
|
|
|
|
فرشته... الهه... زمینی...آسمونی.... همفکری .... سئوال... توی این چند روزه به خیلی چیزا فکر کردم که فلسفه اش رو نفهمیدم. به علی(ع)، به فاطمه (س)،به خودم ،به خدا، به بزرگی و کوچیکی، به شهادت، به قرآن، به گناه و به خیلی چیزای دیگه . همفکری با آدما راجع به این چیزا فقط سردرگمی آدم رو بیشتر می کنه؛حتی ممکنه آدم رو دچار تردید کنه یا باید خودت تلاش کنی تا بفهمی یا باید صبر کنی تا خدا بهت بفهمونه .البته اگه طالب فهم باشیم! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 11:38 توسط یکی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام بعد از مدتها برگشتم . خسته از راه طی شده و خوشحال از پیروزی راه طی شده . روزها و هفته هایی را که نبودیم و این سرای همفکری زیر گرد و غبار فراموشی به خاطره ها سپرده شد . گویی دیگر فکری نمانده برای همفکری . پس یاوران همفکر ما کجایند . از آن دوستان همیشه حاضر ، سر حال و روشن ذهن دیگر خبری نیست . روزگار چه بر سر ما آورده . نکند که ما باز اسیر روزمرگی شدیم و گریبانمان را به دست دنیا داده باشیم . نه من بعید می دانم ..... ... از پرواز سخن های زیادی می شنوم . صدای باز و بسته شدن بالهای کوچک یاران به گوش می آید . پنداری همه یاوران همفکر ما میروند از خاک تا برسند به افلاک. می خواهند فرشته باشند . فرشته های آسمانی . مبارک است . یاوران همیشه مومن ، سفر همگی تان سلامت باد . ما را نیز به یاد داشته باشید و باز ما را یاری کنید . در پناه بزرگ ایزد دانا . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 23:21 توسط ایزد یکتا
|
|
||
|
|
|
|
|
اولا سلام ثانيا ممنون بابت اينكه اينهمه جواب بهم دادين ! اما... جواب قانع كننده براي اين سئوال به نظرم جواب ايزد يكتاست ! بايد عقل و احساس در كنار هم يه تصميم بگيرن واين تصميمي مي شه كه كاملا درسته ! حق با شماست دقيقا كارهاي عقلاني چيزيه كه هميشه به نفع آدمه .اما ما كه هميشه كارامون به نفع خودمون نيست!گاهي، گاهي ، گاهي ، از دستمون درمي ره و كاري رو انجام مي ديم كه به نفع ديگرانه نه خودمون! پس عاقلانه نيست اما نمي تونيم بگيم اشتباهه! اما يه موضوع ديگه... انسان هرگز 100% عقلاني آفريده نشده !مگه نه؟ نمي گم عقل در تضاد با احساسه اما هميشه هم تعامل ندارن ! انسان علاوه بر جسم داراي روح هم هست ؛اما گاهي نفع يكي به ضرر ديگري ميشه ! ببخشيد اميدوارم منظورم رو متوجه شده باشين .آخه خودم قاطي كردم! موضوع اينه كه ... *** چه وقت بايد از عقل استفاده كرد و چه موقع از احساس! و اينكه... *** در چه شرايطي عقل به احساس كمك ميكنه؟ *** تو چه موقيت هايي احساس مكمل عقل عمل مي كنه و در چه صورت اينا هر دو همگام پيش ميرن؟ و لطفا يكي بهم بگه از كجا بفهمم تصميمي كه مي گيرم درسته يا غلط! راستي يه دوستي پرسيده بودن عقل و احساس مي تونن براي هم مانع تلقي بشن؟ به نظر من مي تونن!اما بستگي داره كه ما افسار كدوم يكي رو سفت تر كرده باشيم و كدوم رو آزاد تر گذاشته باشيم. هر دو ميتونن براي هم مانع تلقي بشن اما ...اگه آدم نظر هيچكدوم رو قبول نداشته باشه مي افته تو دردسر! مثل من...! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 17:42 توسط یکی
|
|
||
|
|
|
|
|
به نظر من توي انجام همه كارها و گرفتن همه تصميمات بايد از عقل و منطق استفاده كرد . چون فقط اين عقل آدمه كه قدرت تجزيه و تحليل مسايل رو داره و مي تونه توي شرايط مختلف ، بدون تاثير پذيري از جو حاكم بر محيط ، خوب و بد رو از هم تشخيص بده و حكم نهايي رو صادر كنه . قبلا هم گفتم كه عقل از داده ها يي كه بوسيله حواس مختلف بِهِش ميرسه تصميم گيري ميكنه . حالا توي بعضي شرايط احساسي و عاطفي كه منطق پيش فرضي براي قضاوت نداره ، احساس ميتونه به عنوان ورودي عمل كنه و داده هاي لازم از محيط( مثل شرايط زماني ، مكاني ، جو حاكم بر محيط و عواطف و احساسات اطرافيان) رو به عقل بده تا بر پايه اونها و با توجه به نفع شخصي و آينده نگري و با در نظر گرفتن احساسات و نفع اطرافيان تصميمات لازم گرفته بشه .( البته حرفها زدنش خيلي آسونه ولي عمل كردنش احتياج به يك عقل و منطق و احساسي آموزش ديده داره ) پس تصميم گيري نهايي به عهده عقل و منطقه و احساس هم هميشه مي تونه كمك رسان و يار اون باشه . يعني در همه شرايط اين دو ميتونن در كنار هم و مكمل همديگه باشند . اطلاعاتي رو كه عقل از پردازش داده هاي جمع آوري شده از محيط بدست آورده باعث رشد درك و بالا رفتن سطح آگاهي و دانش ما ميشه . و هر قدر اين رشد و سير صعودي بيشتر باشه ، ما با اطمينان بيشتري و البته درصد خطاي كمتر ، تصميم گيري مي كنيم . البته سطح درك و آگاهي تا اندازه ي زيادي در درست و غلط بودن تصميمات موثره . باقيش به عهده خود شخصِ ... راستيش هم آدم وقتي زيادي توي اين مسايل غرق ميشه يه خورده قاط ميزنه .
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 17:40 توسط ایزد یکتا
|
|
||
|
|
|
|
|
*** گاهي پيش مياد که آدم نسبت به يه چيزي احساس دوگانه اي داره شايد زياد به چشم نياد اما... - ميخوام بدونم شما با اين دوگانگي چي کار مي کنين ! از کجا حس واقعي تون رو تشخيص مي دين! *** گاهي تو شراط مختلف آدم مجبوره کاري رو انجام بده که دوست نداره يا کاري رو صرفا چون دوست داره انجام مي ده حتي اگه بدونه اون کار غلطه ! - به نظر شما تو اين تضاد بين عقل و احساس بايد چي کار کرد؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 0:43 توسط یکی
|
|
||
|
|
|
|
|
اين راه پر پيچ و خم و طولاني ، توش پره از دو راهي ها و يا دوگانگي ها . من توي اين جور شرايط هميشه چند تا راه دارم براي گذر درست از اين احساس (البته درست در نظر خودم). يكي از اون راه ها و اصلي ترينش ، چيزيه كه منطق حكم ميكنه . منطق من با استفاده از حاصل پردازش داده هايي كه از محيط به دست آورده و شرايط فعلي من (از همه نظر) ، حكم نهايي رو صادر ميكنه . حكمي كه هم به نفعِ حال منه و هم آيندم . اين راه بهترين و عاقلانه ترين راهه براي گذر از اين مسئله . ولي توي جاده زندگي خيلي وقتها پيش مي آد كه ديگه آدم نمي تونه اون كاري رو انجام بده كه منطقش حكم ميكنه و اونم به خاطر شرايطي كه توش قرار ميگيره . گاهي اوقات شرايطه كه به آدم حكم ميكنه كاري رو انجام بده يا نه ، حالا يا از روي اجبار يا اختياري كه حالتي از اجباره يا شايدم احساساتيه كه توي اون زمان و مكان مشخص داريم كه نيروش همسنگ منطق شده .... توي تضاد بين عقل و احساس تا اونجايي كه من ديدم در اغلب موارد احساس پيروز شده ولي من فكر ميكنم هيچوقت نبايد زمام امور رو به دست احساس صِرف داد . چون احساس مثل منطق بر پايه داده ها و اطلاعات عملي به اثبات رسيده قضاوت نميكنه و هميشه تابع شرايط زماني و مكاني همون لحظه بوده . البته ناگفته نمونه جاهايي هم پيش مي آد كه ديگه منطق هيچ داده از پيش تعيين شده و يا تجربه شده اي نداره كه بخواد با استناد به اونها كاري انجام بده ، اينجاست كه احساس ما با صداقتش مي تونه به داد ما برسه . من خودم تونستم تا يه جاهايي بين احساس و منطقم پيوندي برادرانه ايجاد كنم . سعي مي كنم به ذهنم ياد بدم كه چطور با در نظر گرفتن شرايط احساسي خودم و اطرافيان راي صادر كنه . ذهن من حالا احساس رو يكي از منابع كسب داده ها از محيط اطراف مي دونه . احساسي كه حداقل به خود آدم دروغ نمي گه . احساسي كه كم كم ياد ميگيره با منطق تعامل داشته باشه . به نظر من اگه آدم بتونه در مواجهه با مشكلات و دو گانگي ها اينطور برخورد كنه ، ديگه هيچ وقت تضادي بين احساس و منطقش بوجود نمي آد يعني ديگه مشكلي نخواهد بود كه بخواي حلش كني . و اين يكي از اصول افسونگري ست . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 23:58 توسط ایزد یکتا
|
|
||